خرید بک لینک

غرق در افکار و غوطه ور در خیالات، پشت لپ تابم نشسته ام.

دست چپم را به یاری سرم فرا خوانده ام تا ستونی باشه. مبادا تاب و تحمل سنگینی افکار

درونش را نداشته باشه و فرو بریزه.

طی الارض افکارم مرا را به 5_6 سال پیش میکشونه،زمانی که خیلی دوران خوبی برام بود.

یه چندروزیه بجوری یاد حاج رضا یکی از دوستای قدیمی افتادم.

یادش بخیر چقدر اذیتش میکردم،اذیتم میکرد.گاهی وقتا واقعا تو کل کل باهاش کم می آوردم

اینجور وقتا واقعا حرص میخوردم و میخواستم هرجوری که هست تلافی کنم.

وقتی میخواست از این شهر بره از هم دلخور بودیم بخاطر یه دوست مشترک

یکی که خیــــــــــــــــــــــــــلی برام عزیز بود و هست،وقتی واسه خداحافظی تماس گرفت و خواست

ببینیم همدیگرو گفتم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش و مطمئنم که همینطوره

هرچند دوست خوبی بود برای هر دومون ،خیلی چیزا بهم یاد داد و خیلی راه ها رو برام باز کرد

ولی در مورد اون دوست مشترکــــــــــــ باهام صادق نبود. و این مسئله تا در زمان حاضرم نتونست

رفتارش و برام توجیه کنه...

کاش اونروز اونجوری نمیشد...کاش زبون نگه میداشت و اون حرفا رو نمیزد...کاش حداقل با یکیمون روراست بود.

+ دنیا پر است از انسان هایی با ظاهر زیبا،

که هر روز لباسی نو بر تن می کنند ...

ولی نزدیکشان که می شوی،

بوی کهنگی اندیشه هایشان آزارت می دهد ... !

+ لعنت به واقعیتهایی که آدمها رو از هم دور میکنه...

+ لعنت به غروری که....

چـــــــــــــــــــــــــــی بگم :((

خـــــــــــــــــــــدایا شکرت

برچسب: نویسنده: مهراد فدایی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 4:22

صفحه بندی