خرید بک لینک

هنوز روی خیلی چیزها تاکید دارم.هنوز اصرار دارم کتابی رو که تهیهم حتی اگه قصه اش

جذبم نکنه تا به آخر بخونمش حتی با شکنجه ی زیاد.هنوز اصرار دارم تا وقتی خوندن

همه ی کتابایی که خریداریم تموم نشدن کتاب تازه ای نخرم،

هنوز هم از خیابون های شلوغ بیزارم و هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم.

هنوز هم مثل بچگیا دوست دارم کتابامو افقی بچینم تا بیشتر به نظر بیان.هنوز هم

هنوز هم نمی تونم از آبخوری های پارک آب بخورم.

هنوز هم یاد نگرفتم چطوری خیلی بی عیبُ نقص سوت بزنم،

هنوز هم مثل بچگیا همچین که یه خورده هوا سرد می شه لباس زمستونیامو زود از چمدون در میارم،

هنوز هم نمی تونم شال گردن رو اونقدر خوب بپیچم دور دماغُ دهنم که هم بتونم خوب حرف بزنم

هم خوب نفس بکشم،هیچ وقت هم یاد نگرفتم اون رو کراواتی ببندم دور گردنم.

هنوز هم زمستونا از هیچی به اندازه ی شال گردن پیچیدن و دستکش بدم میاد.

هنوز هم خاطرات بعضی کوچه ها،بعضی خیابان ها و بعضی آدمها حالم رو خوب میکنه ،

هنوز هم هیچ وقت دستمو خوب لاک نمی زنم.هنوز هم دلم می خواد با تمام پول های توی جیبم کتاب بخرم.

هنوز هم ترس ها،نگرانی ها و سوال های ذهنم رو می نویسم و عاشق بارونم .

هنوز هم از همه ی منشی های دکترها بدم می آد و از رفتن به بانک ها بیزارم.

هنوز هم مثل بچگی ها دلم می خواد هر بار که قدم برمی دارم هر پایم را روی یک سنگفرش بذارم

.هنوز هم برام معمای خیلی چیزها حل نشده مثل جریان برق در سیم ها.

هنوز هم لواشکـــــــــــــــــ و به همه خوردنی ها ترجیح میدم

هنوز هم آدما رو زود می بخشم

هنوز هم شبای بارونی سجاده ام زیر آسمون پهن میشه...

هنوز هم گاهی مثل بچگی ها فکر می کنم شاید یک روز آسمان بیفتد

روی پشت بام ما و من باید مراقب ستاره ها باشم که کسی پایش را روی آن ها نگذارد.

هنوز هم با خطوط امضاهایی که می کنم در گیرم .هنوز کوله را به کیف های بزرگ و سنگین زنانه ترجیح میدم

هنوز هم اسپرتهامو را به کفش های پاشنه بلند و زیبا ترجیح میدم.

هنوز هم گاهی تنهایی و خیلی دوست دارم..

هنوز هم مهربونم و همه آدمای دور و برمو دوست دارم.هنوز هم سادگی رو بیشتر دوست دارم.

هنوز هم از دوشنبه ها بیزارم و از خرداد فراری...

هنوز هم به اون دشت شقایق فکر میکنم و دوست دارم یکبار هم که شده برم اونجا....

هنوز هم از بوسیدن یه عالمــــــــــــــــــــــــــــــمه بدم میاد

هنوز هم گاهی چشام بارونیه....

و هنوزم که هنوزه نتونستم مرگ پدرم و باور کنم :((((

+ بعضی وقتا یه جور عجیبی دلم برای خودم تنگ می شه اونقدر که هر چقدر

تموم آلبوم ها رو ورق و تموم آینه ها رو دور می زنم باز دلتنگیم به قوّت خود باقیِِ...

+ دلمــــــــــــــــــــــ بارون میخواد...

برچسب: نویسنده: مهراد فدایی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 4:22

صفحه بندی